راستش این شعرو ماه ها پیش گفتم. اما... اما هر دفعه خواستم بزنمش رو سایت٬ دلم نیومد. ولی حالا... حالا که تو ازدواج کردی٬ فکر می کنم فرصت خوبی باسه تا بذارمش:
*************
شاهین اقبالم کجاست؟ در دره ی آوارگی
دیگر ندارم همدمی٬ جز غصه ی بیچارگی...
روز و شبم تاریک و سرد٬ در حسرت یک پرتو نور
گویی که خواهد آمد این حسرت به همراهم به گور!

نور تو ای خورشید من! در آسمان دیگری است
آن آتشین عشقت به من٬ امروز چون خاکستریست
حاشا مکن عشقت به این درمانده ی برگشته بخت
شادی پس از تو از دل غمگین من بربسته رخت
آیا نمی بینی که من٬ از عشق تو دیوانه ام؟
غیر از خدا٬ با هرکه جز معشوق خود بیگانه ام؟
آیا ندیدی ذهن من٬ آکنده از رؤیای توست؟
یک عمر از عشقت گذشت و در دلم این عشق نوست!...

ترکم مکن ای بی وفا! مغلوب تقدیرم مکن!
مرگ انتظارم می کشد٬ از زندگی سیرم مکن!
تنها مرو! تنها مذار این قلب ویران گشته را!
ذهنت به یک باره پر از فکر جدایی شد چرا؟!
در بزم قاتلهای عشق٬ ساز جدایی می زنی
از عشق بی پایان من٬ با سادگی دل می کنی...
گفتی که: "این تقدیر ماست٬ کاری نمی آید ز ما٬
در لوح تقدیر من و تو حک شده: این دو: جدا"!
اما گلم! تقدیر ما٬ محصول کوششهای ماست!
یادت بماند تا ابد: عاشق ترین عاشق خداست!
بسپرد قلب من به تو٬ وین فلب پاک تو به من٬
تا "من" نباشم٬ "تو" نباشی٬ تا ز "ما" باشد سخن!

پس بی وفایی های ما٬ بر گردن تقدیر نیست!
گر سر بریدیم عشق را٬ تقدیر را تقصیر چیست؟!
تقدیر قلب سنگ توست٬ کین شیشه ی قلبم شکست
روزی که گرد حسرتت٬ بر روح پر دردم نشست...
آخر تو رفتی و دلم هر لحظه مُرد و خاک شد
هر لحظه از اندوه تو٬ این سینه چاک چاک شد
P.Sh