تبليغاتX
...LOVE, And Nothing Else



...LOVE, And Nothing Else  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسندگان:


 

اين وبلاگ رو تقديم مي كنم به عزيزترين عزيزم كه تا خدا خداست، عشقش از قلبم بيرون نمي ره! پیوندهای وبلاگ و آرشیو آخرین پست ها در پایین صفحه است


 

آرشيو وبلاگ :


 


عشق ، عشق، عشق، و دیگر هیچ...

www.np-love.blogfa.com



 فرهاد کوه کن در چین!

داستان عشق عجيب و غريب يک مرد و زن چيني، اخيرا رسانه‌اي شده است و توجه زيادي به خود جلب کرده است.

hbkjh


بيش از پنجاه سال پيش، «ليو» که يک جوان 19 ساله بود، عاشق يک زن 29 ساله بيوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق يک مرد جوان به يک زن مسن‌تر، غيراخلاقي بود و پسنديده نبود.
براي جلوگيري از شايعات اين زوج تصميم گرفتند، فرار کنند و در غاري در استان ژيانگ‌جين زندگي کنند. در اول زندگي مشترک آنها بي‌چيز بودند، نه دسترسي به برق داشتند و نه غذايي، طوري که مجبور بودند از گياهان و ريشه درختان تعذيه کنند و روشنايي خود را با يک چراغ نفتي تأمين کنند.
در دومين سال زندگي مشترک، «ليو»، کار خارخ‌العاده‌اي را شروع کرد، او با دست خالي شروع به کندن پلکان‌هايي در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آساني از کوه پايين بيايد، او اين کار را پنجاه سال ادامه داد.

نيم قرن بعد در سال 2001، گروهي از مکتشفين، در کمال تعجب اين زوج پير را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پيدا کردند!
چند
هفته پيش «ليو» در 72 سالگي در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهاي زيادي در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چين تصميم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگي اين زوج را حفظ کند و آن را تبديل به يک موزه کند.

http://soul.blogfa.com/



+ نوشته شده در  ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط پیام

 بی فا

راستش این شعرو ماه ها پیش گفتم. اما... اما هر دفعه خواستم بزنمش رو سایت٬ دلم نیومد. ولی حالا... حالا که تو ازدواج کردی٬ فکر می کنم فرصت خوبی باسه تا بذارمش:

*************

شاهین اقبالم کجاست؟ در دره ی آوارگی

دیگر ندارم همدمی٬ جز غصه ی بیچارگی...

روز و شبم تاریک و سرد٬ در حسرت یک پرتو  نور

گویی که خواهد آمد این حسرت به همراهم به گور!

تاریکی

نور تو ای خورشید من! در آسمان دیگری است

آن آتشین عشقت به من٬ امروز چون خاکستریست

حاشا مکن عشقت به این درمانده ی برگشته بخت

شادی پس از تو  از دل غمگین من بربسته رخت

آیا نمی بینی که من٬ از عشق تو دیوانه ام؟

غیر از خدا٬ با هرکه جز معشوق خود بیگانه ام؟

آیا ندیدی ذهن من٬ آکنده از رؤیای توست؟

یک عمر از عشقت گذشت و در دلم این عشق نوست!...

آه

  ترکم مکن ای بی وفا! مغلوب تقدیرم مکن!

مرگ انتظارم می کشد٬ از زندگی سیرم مکن!

تنها مرو! تنها مذار این قلب ویران گشته را!

ذهنت به یک باره پر از فکر جدایی شد چرا؟!

در بزم قاتلهای عشق٬ ساز جدایی می زنی

از عشق بی پایان من٬ با سادگی دل می کنی...

گفتی که: "این تقدیر ماست٬ کاری نمی آید ز ما٬

در لوح تقدیر من و تو حک شده: این دو: جدا"!

اما گلم! تقدیر ما٬ محصول کوششهای ماست!

یادت بماند تا ابد: عاشق ترین عاشق خداست!

بسپرد قلب من به تو٬ وین فلب پاک تو به من٬

تا "من" نباشم٬ "تو" نباشی٬ تا ز "ما" باشد سخن!

gh

پس بی وفایی های ما٬ بر گردن تقدیر نیست!

گر سر بریدیم عشق را٬ تقدیر را تقصیر چیست؟!

تقدیر قلب سنگ توست٬ کین شیشه ی قلبم شکست

روزی که گرد حسرتت٬ بر روح پر دردم نشست...

آخر تو رفتی و دلم هر لحظه مُرد و خاک شد

هر لحظه از اندوه تو٬ این سینه چاک چاک شد

            bhb                                  P.Sh

 



+ نوشته شده در  ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط پیام

 آهنگ زیبای رضا صادقی با نام "به چه قیمتی؟"

دانلود

reza



+ نوشته شده در  ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط پیام

 ساده دل

یک عمر به دامان تو افتاده بدم

مجنون رخ ماهت و دلداده بدم

رؤیای من این بود که رؤیای تو باشم

افسوس كه بي تجربه و ساده بدم...

‌                                                                                                                      P.Sh

 



+ نوشته شده در  ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط پیام

 ترانه ی بسیار زیبای آریان به نام «نگو»

دانـــلـــود

مســـــتـقــــــــيـم

غــير مســتـقــيـم

نگو



+ نوشته شده در  ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط پیام

 جدایی...

خدایا چه سخت است جدایی و چه سخت است دوری از یار وتنهایی...

ولی سخت تراز آن انتظار است٬

همان انتظاری که به امید من اتصال می دهد...

یعنی ممکن است بار دیگر خوشبختی با او بودن را در آغوش گیرم؟

ممکن است بار دیگر طعم شیرین با او بودن را بچشم ؟

خدایا مگر من چه گناهی به درگاهت کردم که قلبم را عاشق آفریدی؟

خدایا جرم من دوست داشتن است!

من این جرم را با جان و دل می پذیرم به شرط آن که مجازاتش رسیدن به او باشد!

خدایا من او را با ذره ذره وجودم دوست دارم ...

او را با قلبم می پرستم ... با نگاهم ستایش می کنم ...

خدایا ما را به عذاب جدایی و دوری مبتلا مکن!

!my God

من برای هر لحظه ای که با او باشم به اندازه هزار و یک شب شهرزاد تو را شکر می گویم!

خدایا مرا با گناه دوست داشتن در آتش دوزخ بسوزان اما با ننگ بی وفایی به بهشت پریان مبر ...

خدایا چرا دست سرنوشت این قدر بی رحم است که ضربان قلبم ٬ اکسیژن نفسم ٬ مایع حیاتم ٬

عشقم را از من جدا ساخته؟

خدایا این عشق از آن من است! تا قیام قیامت به انتظار اویم!...

من این لحظه سخت و تلخ انتظار را به امید رسیدن به او تحمل می کنم ...

من زهر کشنده جدایی را ذره ذره در وجودم فرو می برم ...

شلاقهای شکنجه گر  سرنوشت را بر تن رنجورم به یادگار می برم تنها به امید رسیدن به او ...

خدایا اگر كفر نبود، من او را بعد از تو می پرستيدم!

 او را به من بازگردان... او را به من بازگردان .....



+ نوشته شده در  ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط پیام

 ببر مرا...

تا انتهای عشق بامن برقص

تا انتهای من بامن بمان

تا انتهای دستانت مرا لمس کن

ببر مرا تاانتهای دشت

تا انتهای همان دشتی که آنروز

درانتهای آن بودیم

که به پایان با توبودن رسیدیم

تا انتهای همان روزی که باد می وزید

کنار همان مزرعه ای که در آنجا

گندمها در هجوم باد می رقصیدند

همان جا که همان اندوهی که از آن می ترسیدیم

از پشت کوه سر رسید

همانجا که تردید به من خیانت کرد

و دستانت تنها به اندازه ی چشم بر هم زدنی

گیسوان پریشانم را پناه دادند

مرا تا انتهای دیوانگی بکشان ـ با دستانت ـ

بگذار شعرهای تازه متولد شوند

بگذار با صدای بلند فریاد بزنم

" دیگر تردید نخواهم کرد "

یکبار دیگر

ببر مرا

تا انتهای همان کویر ساکت

بگذار باز هم

جای پاهایمان

بماند روی خاک ترک خورده ی کویر

بیا برویم

تا عمق سکوت کویر

و آنجا با هم گریه کنیم

برای تمامی لحظه هایی که گذشتند

و ما با هم به گندمزار خیره نشدیم! . . .

 

http://13eshgh.blogfa.com/     



+ نوشته شده در  ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط پیام

 روزگار غریب

روزها یکی پس از دیگری میان و می رن و من هر روزی که می گذره بیشتر و بیشتر می فهمم چه جای خالی بزرگی تو زندگیم بوجود اومده...

واقعا مقصر کیه؟ کی بود که نذاشت ما به هم برسیم؟ من؟ اون؟ رقیبم؟ تقدیر؟ ... نمی دونم... نمی دونم... فقط اینو می دونم که هیچ وقت هیچ کس نخواهد تونست جای اونو برام پر کنه... انگار این تو تقدیر منه که باید تا آخر عمر زجر این جای خالی رو تحمل کنم...

می دونی سخت ترین شکنجه چیه؟ این که بدونی نمی شه٬ اما باز بخوای به خودت امید بدی... با داستان فرهاد و هزار جور بهونه دیگه بخوای به خودت امید بدی که مطمئن باش بالاخره یه روز گرمای دستاشو حس خواهی کرد... بالاخره یه روز آغوش داغش٬ یخ وجودت رو آب می کنه... بالاخره یه روز شمیم نفسهاش کویر دلت رو گلستان می کنه... بالاخره یه روز طراوت وجودش خزون زندگیتو بهار می کنه... بالاخره....

شاید خنده دار به نظر بیاد اگه بگم وقتی  جانگ بوگو  رو می بینم٬ یاد سرنوشت خودم می افتم!... یاد  جانگ هوا ی  خودم که رفت و منو تو غمکده ی دلم تنها گذاشت... شاید هیچ کس تو دنیا به اندازه ی من نفهمه که  جانگ بوگو  چی می کشه! چون مطمئنم هیچ کس تو دنیا به اندازه من عاشق نیست... هیچ کس...

خدایا! خدای مهربونم! تو منو هیچ وقت و هیچ کجا تنها نذاشتی! حتی تو شرایطی که خودمم احساس می کردم شیطون بین من و تو قرار گرفته و جلوی نور بی پایانت سایه می ندازه و منو از تو٬ تنها یاور ابدیم٬ دور می کنه! آره! خدای مهربونم! حتی وقتی من تو رو فراموش کردم تو منو فراموش نکردی! حتی وقتی من تو رو گم کردم تو از من به من نزدیک تر بودی!

خدای مهربونم! چند تا سؤال! فقط چند تا سؤال منو جواب بده تا دلم یه کم آروم بگیره!

معبود من! اگه قرار بود ندا جونمو بهم ندی٬ پس چرا کمکم کردی که توی عشقم اینقدر پیش برم؟ اگه قرار بود پایانی باشه٬ چرا تو توج ناامیدی هام دست منو گرفتی و کمکم کردی تا بهش نزدیک و نزدیک تر بشم؟ اگه قرار بود ندای گلم بره با یکی دیگه٬ پس چرا کمکم کردی تا قلب پاکشو تسخیر کنم؟

و حالا که این قدر تلاش کردم و به کمک تو قلب مهربونش رو بدست اُوُردم٬ حالا که مثل ۲ تا زن و شوهر به هم نزدیک شدیم٬ حالا که حتی اسم فرزندای آیندمونو انتخاب کردیم٬ حالا که هر لحظه قلبامون از مهر هم می جوشید٬ چرا ما رو از هم گرفتی؟! چرا مایی که تو عشقمون تا عرشت پیش رفتیم به فرش رسوندی؟ چرا ما رو تشنه تا لب جوی وصال بردی و تو حسرت یه جرعه٬ فقط یه جرعه لذت وصال٬ تشنه برگردوندی؟

خدایا به من جواب بده! خواهش می کنم بهم جواب بده! جواب این سؤالای بزرگی که داغشون قلب یخ زدمو  می سوزونه بهم بده! من که مثل تو علم غیب ندارم! من که مثل تو از اون بالا بالاها به همه چی نگاه نمی کنم! من این پایینم! می بینی؟! من این پایین با این همه حسرت دارم می سوزم و خاکستر می شم! جواب سؤالامو بده! خواهش می کنم!

خدایا تنهام نذار! من اگه این همه بی مهری روزگار رو دارم تحمل می کنم٬ همش به کمک توئه! پس تنهام نذار! کمکم کن! کمکم کن! نمی دونم چه جوری؟! نمی دونم! فقط ازت می خوام کمکم کنی! دارم می سوزم خدای من! دارم می سوزم! کمکم کن!



+ نوشته شده در  ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط پیام

 چه سخته...

 

امروز ۱۶ اردیبهشته. ۱۶ اردیبهشت...

می دونی امروز چه روزیه؟ روز بدبخت شدن من به وسیله خودم!

پارسال تو همین روز بود که برای آخرین بار قبل از کنکورم با هم صحبت کردیم و بعدش ۲ ماه رابطه مونو قطع کردیم. آخرین باری که صداتو سرشار از عشق و علاقه ی آتشین شنیدم. آخرین باری که آوای دلنواز «دوستت دارم پیام!» رو از همه ی امید زندگیم شنیدم...

آدم تو زندگیش اشتباهات زیادی می کنه. و اگه از من می پرسیدن بزرگترین اشتباه زندگیت چیه؟ بی شک می گفتم قطع کردن ۲ ماهه ی رابطه مون تو کوران کنکور که شررش منم کور کرده بود!

اما من چه می دونستم؟ چه می دونستم ندای گرم و صمیمی من توی این ۲ ماه این قدر عوض می شه و باهام سرد سرد؟ اگه ۱٪ هم احتمال می دادم محال بود این کارو بکنم! محال!

اما این کارو کردم٬ و این شروع دگرگونی رابطه ی ما بود... شروع طوفانی که آتیش فروزان عشقمون رو به یه تل یخ تبدیل کرد... طوفانی که باغ زیبای عشقمون رو ویرون ویرون کرد...

نمی دونم چرا؟ نمی دونم چرا اینجوری شد؟ چرا آفتاب مهربونیتو تو تاریکی شبهای دلتنگی و تنهاییم گم کردم؟ نمی دونم چرا سرخی شقایق عشقتو تو کویر بی کسی هام گم کردم؟ نمی دونم چرا؟...

حالا من تنهای تنهام. تنها با یادت! «یاد»ی که می تونست «حضور» باشه! اما روزگار خیلی حسودتر از این حرفاست که فکرشو می کنیم...

دقیقاً ۹۱۶ روز از شروع رابطمون می گذره و تنها ۵ روز دیگه تا شادترین و غمگین ترین روز عمرم باقی مونده. شادترین٬ چون شادترین و بهترین روز زندگی معشوقه ی منه... و غمگین ترین٬ چون تو رو برای همیشه از دست می دم....

آره... فقط ۵ روز دیگه تا عقد باقی مونده... ۵ روز تا عقد تو با همسر محبوبت و عقد من با همه ی غصه های دنیا...

دلم می خواد چشمامو می بستم و وقتی باز می کردم می دیدم تو روبروم نشستی و خدا تو رو واسه همیشه بهم داده... می دیدم همه ی این مصیبتها فقط یه کابوس وحشتناک بوده و حالا دیگه من بیدار شدم... اون وقت بود که همه ی دنیا رو به پات می ریختم... تا وقتی زنده بودم هر لحظه برات می مردم...

ولی افسوس... افسوس که زندگی همیشه برعکس اون چیزیه که ما می خوایم... افسوس که این ما هستیم که همیشه باید خودمونو با دنیا وفق بدیم و دنیا هیچ وقت با ما تا نمی کنه...

لعنت به این زندگی!

gol

چه سخته گل باغ آرزوهات رو توی یه باغ دیگه ببینی اون وقت هزار بار تو خودت بشکنی و مغروق توی دریای اشک آروم زیر لب بگی:

گل نازم باغچه نو مبارک...

 



+ نوشته شده در  ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط پیام

 بی تو

از کدامین قبیله می آیی؟

قبله ی سبز آرزوهایم!

نه مگر وقت رفتنت گفتی:

می روم با غروب می آیم؟

 

بعد تو هر پسین دلتنگی

پنجره پنجره نگاه شدم

شب که شد اشکها مرا بردند

رفتم و همنشین «آه» شدم

 

بی تو ای مهربانتر از خورشید

فصلهایم همه زمستانیست

بی تو اینجا بهار هم حتّی

چشمهایم همیشه بارانیست...

ashk



+ نوشته شده در  ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط پیام

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



از اینکه به این وبلاگ آمدید ممنونم.
تمام مطالب این وبلاگ به جز مواردی که منبع در آن ذکر شده، از شعرها و دست نوشته های خودم هستند.
امیدوارم رضایت شما را حاصل کنند.


فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه

 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
ام اس ان
گوگل
ياهو
ويكي پديا
نيكي پديا
باران(انتظار)
كد آهنگ
انتخاب و ارسال E-card به دوستان
عشق گمشده
محمد جواد عبدي
لجباز
انجمن شعر آیینی کرج
دنيا بي وفاست
با استاد
درد دل
فصل بی عشقی
فاني
حرفای دل
کتاب
دانلود
بختک
آخرین تلاش
وبلاگ تخصصی امپراتور دریا

فرهاد کوه کن در چین!
بی فا
آهنگ زیبای رضا صادقی با نام "به چه قیمتی؟"
ساده دل
ترانه ی بسیار زیبای آریان به نام «نگو»
جدایی...
ببر مرا...
روزگار غریب
چه سخته...
بی تو
با تو هستم!
ندا ی من!
بایست...
خدانگهدار
سلام آخر
فریاد بی صدا
سوز جدایی
خوشبختی دروغ است
تقدیم به عشق حقیقی...
آزاد

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه

کدهای جاوا اسکریپت و قالب